سرگردان در سرزمین پری ها

 نشستم تو حیاط دارم فکر میکنم با دلم با این همه سایه، غم، این حجم خاکستری... چیکار کنم

۱ نظر ۲۶ تیر ۰۲ ، ۰۰:۱۸
گل‌ِناز

سه ماه پیش من برای اولین بار تونستم با ذهنی نسبتا آرام وارد اجتماع بشم. اجتماعی هرچند کوچک و محدود اما برای من پر از تجربه های جدید. به واسطه ی حضورم در این‌اجتماع روابط دوستانه با آدم های جدید و بسیار متفاوت داشتم. الان همشون رفته ان. ردپای چهره ها، صداها، حرف ها و خنده هاشون برای من خیلی پررنگه... فکر کنم باید از اینجا برم. دیدن میزهای خالیشون باعث میشه گریه م بگیره. 

۰ نظر ۰۳ تیر ۰۲ ، ۱۴:۰۱
گل‌ِناز

چنان بد که هرشب دو مرد جوان

چه کهتر چه از تخمه‌ی پهلوان

خورشگر ببردی به ایوان شاه

همی ساختی راه درمان شاه

بکشتی و مغزش بپرداختی

مر آن اژدها را خورش ساختی

...

۰ نظر ۰۳ خرداد ۰۲ ، ۰۰:۰۰
گل‌ِناز

+دریافت چون من نهنگ ۵۲ هرتزیِ دنیای موجودات بعد پنجم هستم....

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۲:۵۲
گل‌ِناز

امشب تماما روی مود ترانه های ملک محمد مسعودی ام. امشب و یحتمل یه عالمه از شب های آینده. خبر بدی شنیدم. دوتا چشمام پر از اشک شد. خنده رو صورتم زار می زد. ولی خندیدم. چشمام پر از اشک شد. اگه گریه میکردم دریا درست میشد. منم شناور روی دریا به سرزمین عجایبم می رفتم. 

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۳:۱۰
گل‌ِناز

در حیاط بازی میکردم که پروانه ای سفید را دیدم. از حیاط بیرون رفت و من هم دنبالش رفتم. آنقدر از خانه دور شدم که پیدا کردن راه خانه و برگشت غیرممکن بود. بعد از آن راهپیمایی طولانی به خانه ی پروانه رسیدیم. گوشه ی خیابان پر بود از علف ها و گل های خیلی بلندی که تمام پروانه های دنیا آن جا زندگی میکردند. خوشحال از کشفم و فارغ از خطراتی که یک‌دختربچه ی چهارساله ی تنها را تهدید میکند به قصر کوچک سبز خیره شدم. اگر توی فیلم یا قصه زندگی میکردم، بین آن علف ها در چوبی سرزمین پریان را میدیدم که باز مانده. پروانه ها از آنجا بیرون آمده بودند. جن گنده ای که پشت در چوبی کمین کرده بود به محض ورودم مرا با دو انگشت میگرفت و توی کیسه ی هزارساله ای که با موی پری‌های مرده درست کرده بود می انداخت.بعد، درجادویی و سنگین سرزمین پریان بسته، و برای همیشه ناپدید میشد.

+این یه واقعیته. داستان نیست. من فقط یه داستان کوتاه داشتم. از دختر و غول بدبویی که تو آسمون تاریک و بی نهایتِ دختر، دنبال ستاره میگشتن.. دلم برای داستان کوتاهم تنگ شده. تو وبلاگ قبلی به صورت پیش نویس ذخیره بود. حذف شد. قسمتی از داستان که واقعیته، دخترست. ولی بدون آسمون.. بدون ستاره...بدون غول بدبوی نجات دهنده.... 

*MayItBe

۰ نظر ۱۹ فروردين ۰۲ ، ۲۳:۲۱
گل‌ِناز

گفت حست نسبت به این سال هایی که پشت سر گذاشتی چیه. فکر نمیکنی بخش مهمی از زندگیتو هدر دادی؟ با لبخند گفتم معلومه که این حسو دارم. و اکتش اینجوری بود که بله بایدم این حسو داشته باشی. ناراحت شده بودم. این حرفش باعث شد بعد از ماه ها بازم توی تاریکی شب گریه کنم. میدونم قصد بدی نداشته. اون فقط متوجه نیست که نادیده گرفتن احساسات آدما میتونه چقدر بهشون آسیب بزنه. بعد از کلی ماه باز هم اشک ریختم... چون من بخش مهمی از زندگیمو هدر دادم.. از دست دادم... همون بخشی که میخواستم براش اسم انتخاب کنم.. که غم نامهربون من بود. 

۰ نظر ۱۸ فروردين ۰۲ ، ۲۲:۰۰
گل‌ِناز

نمیتونم بپذیرم روح وجود نداره.. بعد از مرگ آدما و حیوونایی که برامون عزیزن دلتنگیمونو با چی تسکین بدیم...

۰ نظر ۰۹ فروردين ۰۲ ، ۱۹:۴۶
گل‌ِناز

تا همین چندثانیه پیش از نقاشی رئال و هایپررئال متنفر بودم

و الان

عاااااااااشقشم!

باید هایپررئال یادبگیرم..

+برای هرسبک هزااارتا ایده دارم. و مغزم داره منفجر میشه wow

۰ نظر ۲۶ اسفند ۰۱ ، ۰۸:۰۷
گل‌ِناز

من میخوام گیس گلابتون بشم.

۰ نظر ۰۶ اسفند ۰۱ ، ۱۵:۵۰
گل‌ِناز