خون های بی گناه عزیز
نشستم توی ماشین. ناگهان فهمیدم که چقدر حالم بد است. چقدر خوشحال نیستم. اشک نشست توی چشمم. سر خورد روی گونه ام. مامان نفهمید. به شهر نگاه کردم. چقدر همه چیز درپیت و قراضه بود.. فقر دارد همه مان را می بلعد. دستبند ماه و ستاره ام را گم کردم. احتمالا روز برف بازی وقتی میخاستم چشم های کیتی برفی را جای بگذارم ستاره اش گیر کرده به دستکش های نارنجی و بندش پاره شده و افتاده. همان دستبند خوشکل ظریفی ک میخاستم عکسش را پست کنم اما هیچوقت حوصله ام نشد. اشکم را جوری پاک کردم که مامان نفهمد ۸ ماه پیش تو جوری نقش بازی کردی تا باور کنم دوست داشتنی ام. معشوق کسی ام. باور کنم بالاخره به آرزویم رسیدم. چه دروغ هایی.... اعتماد آدم را خوار و حقیر میکند. اشکم را پاک کردم و به شهر نگاه کردم. به ناامیدی و مرگ. بوی خون بی گناه کیلومترها راه می رود و به مشام آدم های درد زده می رسد.
فرهنگ