سرگردان در سرزمین پری ها

۲ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

خودشیفته بود. به شدت حاد و بیمار. اما تصمیم گرفته بودم دوستش داشته باشم. وقتی مست بود بهش قول دادم همیشه دوستش داشته باشم. هربار خلاف میلش رفتار میکردم با حرفهاش آزارم میداد. عشق اولش را میکشید وسط رابطه و میگفت او بهترین بود و تو هیچوقت مثلش نمیشوی. گفته بود دوستم دارد. اما نداشت. همدل نبود. در آدم ها دنبال او میگشت. در من هم. از یک جایی به بعد به کل قطع امید کردم. دیگر منتظر عشق نبودم. تا توانست روانم را دستکاری کرد. تمام کارهایی که مادر بی رحمش با خود او کرده بود، با من انجام میداد. کاش فرشته ها مواظبش باشند. کاش آدم خودشیفته را از دست خودش نجات دهند... کاش...

۱ نظر ۲۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۱
گل‌ِناز

من میترسم اتفاقات خوب رو بنویسم.

۰ نظر ۱۲ دی ۰۳ ، ۰۵:۴۴
گل‌ِناز