۰ نظر
۲۷ تیر ۰۲ ، ۱۴:۲۶
نشستم تو حیاط دارم فکر میکنم با دلم با این همه سایه، غم، این حجم خاکستری... چیکار کنم
سه ماه پیش من برای اولین بار تونستم با ذهنی نسبتا آرام وارد اجتماع بشم. اجتماعی هرچند کوچک و محدود اما برای من پر از تجربه های جدید. به واسطه ی حضورم در ایناجتماع روابط دوستانه با آدم های جدید و بسیار متفاوت داشتم. الان همشون رفته ان. ردپای چهره ها، صداها، حرف ها و خنده هاشون برای من خیلی پررنگه... فکر کنم باید از اینجا برم. دیدن میزهای خالیشون باعث میشه گریه م بگیره.