در حیاط بازی میکردم که پروانه ای سفید را دیدم. از حیاط بیرون رفت و من هم دنبالش رفتم. آنقدر از خانه دور شدم که پیدا کردن راه خانه و برگشت غیرممکن بود. بعد از آن راهپیمایی طولانی به خانه ی پروانه رسیدیم. گوشه ی خیابان پر بود از علف ها و گل های خیلی بلندی که تمام پروانه های دنیا آن جا زندگی میکردند. خوشحال از کشفم و فارغ از خطراتی که یکدختربچه ی چهارساله ی تنها را تهدید میکند به قصر کوچک سبز خیره شدم. اگر توی فیلم یا قصه زندگی میکردم، بین آن علف ها در چوبی سرزمین پریان را میدیدم که باز مانده. پروانه ها از آنجا بیرون آمده بودند. جن گنده ای که پشت در چوبی کمین کرده بود به محض ورودم مرا با دو انگشت میگرفت و توی کیسه ی هزارساله ای که با موی پریهای مرده درست کرده بود می انداخت.بعد، درجادویی و سنگین سرزمین پریان بسته، و برای همیشه ناپدید میشد.
+این یه واقعیته. داستان نیست. من فقط یه داستان کوتاه داشتم. از دختر و غول بدبویی که تو آسمون تاریک و بی نهایتِ دختر، دنبال ستاره میگشتن.. دلم برای داستان کوتاهم تنگ شده. تو وبلاگ قبلی به صورت پیش نویس ذخیره بود. حذف شد. قسمتی از داستان که واقعیته، دخترست. ولی بدون آسمون.. بدون ستاره...بدون غول بدبوی نجات دهنده....