نشستم توی ماشین. ناگهان فهمیدم که چقدر حالم بد است. چقدر خوشحال نیستم. اشک نشست توی چشمم. سر خورد روی گونه ام. مامان نفهمید. به شهر نگاه کردم. چقدر همه چیز درپیت و قراضه بود.. فقر دارد همه مان را می بلعد. دستبند ماه و ستاره ام را گم کردم. احتمالا روز برف بازی وقتی میخاستم چشم های کیتی برفی را جای بگذارم ستاره اش گیر کرده به دستکش های نارنجی و بندش پاره شده و افتاده. همان دستبند خوشکل ظریفی ک میخاستم عکسش را پست کنم اما هیچوقت حوصله ام نشد. اشکم را جوری پاک کردم که مامان نفهمد ۸ ماه پیش تو جوری نقش بازی کردی تا باور کنم دوست داشتنی ام. معشوق کسی ام. باور کنم بالاخره به آرزویم رسیدم. چه دروغ هایی.... اعتماد آدم را خوار و حقیر میکند. اشکم را پاک کردم و به شهر نگاه کردم. به ناامیدی و مرگ. بوی خون بی گناه کیلومترها راه می رود و به مشام آدم های درد زده می رسد.
از متن های عاشقانه ی وبلاگم متنفرم
پسر جیشویی که منو ترک کرد تا با یه تاپاله ی قهوه ای بوگندو قرار بذاره لیاقت نداره متن عاشقانه ای برای خودش داشته باشه.
طول کشید تا بفهمم ازم سواستفاده کردی. تمام عمرم برای فرشته ها نامه مینوشتم. تو به من تجاوز کردی.
هرروز باید صورت کثیفتو که بخاطر لیسیدن تاپاله ات عنی شده ببینم.
من توی جهنم زندگی میکنم....اینجا جایی برای فرشته ها نیست.
ب.ن: درضمن
تودیگه بتمن نیستی
تو گوهمنی😍
شاید شرور بودن رمز رسیدن به خوشبختیه. شاید همه کاره ی دنیای ما شیطان باشه. به خاطر داشتن غذا، میوه، لباس بخاری و یک سقف باید فکر کنم که اوه خدای من مهربانترینه؟ در این صورت من یه آدم خودخواه ابله بیشعورم. امکان نداره بچه های نحیف و سرمازده ی سر چهارراه هارو فراموش کنم. هر احمق بی طرفی که از بیرون به دنیای ما نگاه کنه متوجه میشه سیاهی پیروزه، و خدایی که آدم هارو با ظلم و گرسنگی و فشنگ تنها میذاره هرگز مهربان نبوده.
پس فردا باید برم دانشگاه. فرجه هامون با قطعی اینترنت سوخت و هدر رفت.
نمیخوام برم.. حتا فکر دیدن اون خراب های ارزون کله مو ک*ری میکنه