علاقه ی من به حیوانات چیز عجیبی است که شرح دادن عمق و اندازه اش برایم غیرممکن است. تقریبا سه هفته است پریناز را ازم گرفتند. دیشب خوابش را دیدم. مثل پریشب. و شب های قبل تر و احتمالا شب های آینده. پریناز گربه ی قشنگ من بود. قرار بود یک عالمه از سالهای عمرم را کنارش بگذرانم.
آنا هفته ی پیش به تهران مهاجرت کرد. قرار بود دانشگاه را برای هم قابل تحمل بکنیم. آنا همکلاسی و دوست صمیمی من بود. ما به هم شبیه بودیم. هرروز که از دانشگاه برمیگردم انقدر جای خالی اش اذیتم میکند که شبم را با گریه صبح میکنم.
ناگهان خیلی تنها شدم. پری ناز را خودم بزرگ کرده بودم. آرام و خجالتی.. مثل خودم. آنها نمیدانند اما من هنوز گریه میکنم. از دانشگاه متنفرم. از کلاسی که دوست صمیمی ام در آن نیست تا اضطرابم را آرام کند بیزارم.
حالا که رفته است میفهمم که دانشگاه چقدر خاکستری و زشت است. چقدر مضطربم.. چقدر..
حالا دیگر پناهی جز عروسکهام ندارم.... شب ها خرگوش سفیدم را تو بغل میگیرم و جوری دستهام را تا صبح دورش حلقه میکنم انگار که واقعی است و دوستم دارد. انگار که دیگر تنها نیستم.