در رشته ی موردعلاقه ام قبول شدم. خوشحالم. حالا می توانم برای بی عدالتی و ظلم زندگی کاری بکنم. دیگر فقط غصه نمیخورم. عمل هم می کنم. طی تحقیقاتی که برای شناخت رشته ام انجام دادم، حرف اول بسیاری از مردم عامه این بود که اگر دل دیدن آدم های فلان جور را داری خوب است. اگر تحمل دیدن سختی های اینجور آدم ها را داری مناسبت است. و حالا من می توانم دلم را کمی سبک کنم. دل بی چاره ای که مدام از دست زندگی و ظلمش در حق بعضی آدم ها شاکی است. و لحظه ای فراموشش نمی شود، که زندگی برای بعضی آدم ها چقدر بی رحم تر است. دلِ دیدن رنج آدم ها را ندارم. من حتی دلِ ندیدنش را ندارم. چون دل من همیشه شاکی است. پیوسته آگاه است و می داند آدم هایی در دنیا هستند که نیاز به مهربانی و کمک خیلی زیادی دارند. حالا می روم که بیاموزم معلم ، درمانگر و راهنمای جمعیتی نیازمند باشم. من حرف های خوشگل شاید گاهی بزنم بلکه دوپامین مغزم بالا برود. اما توی قلبم سیاهی زندگی ته نشین شده. زور زندگی از خوش بینی ما خیلی خیلی بیشتر است. حالا دیگر عملگرا خواهم بود. بلکه سیاهی ته نشین شده به هم خورده کمی رقیق تر شود....