سرگردان در سرزمین پری ها

۱ مطلب در دی ۱۴۰۱ ثبت شده است

روزگار به کام ما نبود. البته روزهایی بوده که بوی خوشبختی به دماغ مایی رسیده باشد که از دوازده ماه سال یازده ماهش را یا سرما خورده ایم یا آلرژیِ کوفتی گرد سحرآمیز گل های آرزو گرفتگی تونل های باریک بویاییمان را به دنبال داشته و قیژقیژ درهای فکسنی حنجره مان را درآورده است. به نوجوانی ام که نگاه میکنم نگرانی ام قد نگرانی پیرزن بیوه ای میشود که گاو چندصدساله اش مریض شده و از قرار معلوم در 200 سالِ آتی عمرش خبری از شیر و ماست و پنیر نیست.. پیرزن بیوه همیشه میگوید آهای خوشحال ها و امیدوار ها.. ما هم بهاری داشتیم پیش از این.

من پیرزن می شوم. اما دیگر نوجوان نمیشوم. دوست ندارم بیوه باشم. همیشه ی همیشه سال های پیری ام را کنار عشق زندگی ام تصور میکنم. از پشت به بدن خمیده ی مهربانش نگاه میکنم. با پوست فراخ و موهای سفید راه می رود و تو دلم قربان همه سال های داشتنش می روم. آفتاب از پنجره ها به داخل می تابد. زندگی سال های پیریمان گرمِ گرم  است.

وقتی پیر بشوم، پری ناز هنوزهم دوستم دارد. هنوز بدن پشمالوش را می بوسم و آنقدر دوستش دارم که هرآن ممکن است تو بغلم خفه اش کنم. پری ناز را فرشته های نگهبانم فرستاده اند. آمده که دوست من باشد. پری ناز باعث می شود فکر کنم هنوز دیر نیست. هنوز برای بزرگ شدن جا دارم و آستین زندگی هنوز از دست های کوچک من بلند تر است. پری ناز با رفتنش من را خواهد کشت و با اینکه جرات نوشتنش را دارم اما جرات فکر کردن بهش را ندارم. روزگار به کام ما نبود. با این وجود، تقریبا اطمینان دارم که فرشته ها هرگز تنهام نمیگذارند. هروقت بخواهم بهم کمک میکنند. قصه ی فرشته واقعی است.

۲ نظر ۱۷ دی ۰۱ ، ۰۰:۵۹
گل‌ِناز