دیگه از کلاغا نمیترسم. همینطور از جغدها. مغزم ساکت شده. نشخوار فکری ندارم. میخوام برم کتابهامو بخونم. چه حس خوبیه نه؟
من درمورد عشق زیاد فکر میکنم. وقتی دخترهایی رو میبینم که دوست داشته شدن، هیجان زده میشم. من تا به حال دوست داشته نشدم. کسی عاشقم نبوده.
میدونی به تازگی فهمیدم، دخترهایی که دوست داشته میشن، همگی یه ویژگی مشترک دارن. اونها بابای پولدار دارن. عکس پروفایلشون از اون عکسهاییه که دوربین های موبایلشون رو به رخ میکشه. منظورم آیفونه. شاید اونقدرها زیبا نباشن، توی زندگیشون با هیولاها نجنگیده باشن، متفکر نباشن، برای حل شکست ها عمق روحشون رو کندوکاو نکرده باشن.. اما برای موفق بودن توی همه چیز، همممه چیز، یه روتین ساده دارن. توسل به امید همیشگی که پس زمینه ی لحظه لحظه ی نگرانی هاشونه
(بابای پولدار)
فکر کردن به قصه ی پری ها احمقانه ست. هپیلی اور افتر لعنتی. فکر کنم عشق رو هم باید به خرافاتِ خبرای بد آقا کلاغه و جغد بدجنس بسپارم. با این هم کنار میام و بالاخره روحم میپذره منتظر دسته گل قرمز نباشه. حداقل الان میدونم با چی طرفم. عشق با ارزش بود. قرار بود یهویی و بی دلیل بیاد و همیشه بمونه. حتی برای عشق هم زیادی معمولی هستیم.
وقتشه با آقا کلاغه چای بنوشیم و با لبخندی به سمت دوربین به دنیای جدید من سلام کنیم. (تیتراژ پایانی)