مرگ دوباره ی رویا
دوشنبه, ۸ مرداد ۱۴۰۳، ۰۸:۰۶ ق.ظ
ما تَرک شدیم مغزِ من. ما ترک شدیم.. جایگزین شدیم.. داستان هارو واقعی نکن. او جوانمرد نبود. دوستت نداشت. هرگز به خاطر از دست دادنت غصه نخورد.
لعنت به جهان خواب. من برای متقاعد کردن خودم هر لحظه تلاش کردم. با تمامِ احساساتی بودنم. و تو میای ، واقعیت رو تحریف میکنی و به خورد روح من میدی. که چی؟ که بعد از بیداری حسرت بشه همه ی وجودم؟
حسرت اینکه کاش توی خواب قشنگِ معشوقِ او بودن میمردم؟
خواب من پاییز اتفاق افتاد. برگ ها زرد بودن. و او سبز بود. جوانمرد، قوی.. حامی...
+دیگه نه.
۰۳/۰۵/۰۸